امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 12 روز سن داره
نرگسنرگس، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

امیرحسین جیگر مامان

لبوووووی مامان

  عزیز دل مامان دیروز یکم حالت بهتر شده بود و دیگه از تب خبری نبود تا اینکه یواش یواش صورتت و بدنت شروع کرد به جوشهای قرمز زدن اولش کمرنگ بود اما کم کم پررنگ شد و شدی مثل لبو. و دیشب دوباره تا صبح نخوابیدی و گریه کردی حتی نمیذاشتی سحری را آماده کنم و توی بغلم بودی،خیلی خسته شدم و خوابم میومد.گفتم شاید جاییت درد میکنه واسه همین بهت استامینوفن دادم و خوابت برد و ما سحریمون را خوردیم.گل پسر مامان صبح هم زنگ زدم به دکترت که گفت سرخچه آلمانی گرفتی و دارو نداره تا سه چهار روز دیگه خودش خوب میشه مامانی اصلا دلم نمیاد نگاهت کنم آخه جیگرم کباب میشه وقتی شما رو با این صورت میبینم   ...
19 تير 1392

شب زنده داری

پسر نازنازیم دیشب همش بیدار بودی و تب داشتی و هم خوابت میومد هم بی حال بودی و بی قرار و نمیتونستی بخوابی. مامانی تا صبح بیدار بودم.بابا میثم هم بیدار شد و شما رو پاشویه دادیم .نزدیکای صبح بود که خوابت برد صبح که بیدار شدی بردمت حمام و بعدش خدارو شکر یکم بهتر شدی. دیشب بابامیثم واست نذر کرد که انشاالله خوب بشی و همین هفته ادا کنیم   دیروز هم بردمت پارک تا یکم از این حال و هوا در بیای این عکس واسه ی قبل از سرماخوردگیته و این واسه دیروز.جالب بود با اینکه حالت بد بود اما نمیذاشتی بیارمت پایین قربونت برم که عاشق تاب سواری هستی و باز هم رفتیم کربلا (شاه عبدالعظیم (ع))جایی که عاشقشم نف...
17 تير 1392

پسرم سرماخورده

پسر نازم جمعه که رفتیم النگه یکم سرماخوردی اولش تب کردی بعد غذاتو بالا آوردی خیلی ترسیدم و اعصابم ریخت بهم .عسلی مامان الهی قربونت برم دیروز هم خیلی بی حال بودی و بعداز ظهر ازبس گریه کردی دیگه طاقتم تموم شده  و منم زدم زیر گریه البته بابا میثم زود اومد و بردیمت دکتر و آقای دکتر گفت که سرماخوردی .بابامیثم میگه من باید بیشتر از اینا قوی باشم اما به خدا دست خودم نیست شاید باید مادر باشی تا بدونی چه حالی دارم  نمیتونم اینجوری شما رو نگاه کنم آخه روزای دیگه سرحال بودی و واسه خودت بازی میکردی اما الان یا بیحال توی بغلمی و یا داری گریه میکنی الان هم که دارم واست مینویسم بی حالی اگه حالت خوب بود و بیدار بودی که نمیذاشتی من ...
16 تير 1392

ما اوووومدییییییم

  چند روز پیش سفر ما به اصفهان تموم شد و ما با باباجان و مامان جان و خاله عطیه برگشتیم تهران. و خلاصه ی سفرمون به روایت تصویر......     این هم پریا جونی دخترخاله ی مهربونت که خیلی شما رو دوست داره و اینجا همش میخواست ببوستت چند تا عکس باباباجان امیرحسینم با بابایی حاجی کامیون اولین موهات که خاله زهرا کوتاه کرده  این دست بند و پا بند هم مامان جان  با گندم واست درست کرده میگن چون اولین تیرماه عمر شماست باعث میشه گرمازده نشی   امان از دست این خاله عطیه نازنازی که شما رو دخمل کرده  ...
13 تير 1392

پسر مریضم

  پسرقشنگ مامان الهی فدات بشم که دندونات اذیتت میکنه و تورا بی قرار کرده . نفسم دیروز حالت خوب نبود من اول فکر کردم به خاطر دندوناته اما آخر شب ساعت ١٢ بود که با باباجان و خاله عطیه بردیمت دکتر آقای دکتر گفت سرماخوردی و یک نوع ویروسه الهی مامان برات بمیره الهی من به جات مریض بشم و شما مریض نشی . امروز خداروشکر یکم بهتر بودی اما خوب خوب نشدی و به خاطر اینکه ببخشید اسهال زیاد داشتی پاتم کلی سوخته   دلم واسه ی بابامیثم خیلی تنگ شده میدونم شما هم دلت تنگ شده اما زود زود میریم پیش بابا راستی یادم رفت بگم یک کار جدید یاد گرفتی ،و اولین هنرنماییت رانشون دادی ،وقتی میگیم دست دست شروع میکنی به دست زدن مامانی ب...
4 تير 1392

یک خبببببببر

  عزیز دل مامان دیروز کلی ذوق زده شدم آخه دیروز دوتا دندون درآوردی، اولش فکر کردم یکدونه ست اما خوب که نگاه کردم دووووووتا بود نمیدونی چقدر همه ذوق کردیم،زود زنگ زدم به بابامیثم خبر دادم. مامان جان واست آش دندونی پخت و من هم شیرینی خریدم البته اتفاقای مهم دیگه ای هم افتاد پریا واکسن یک سال و نیمه گی زد و خاله عطیه امتحانش تموم شد و امروز هم تولد عمه است مرواریدای خوشگل مبارررررکت باشششششه پسرم ...
19 خرداد 1392

چند روز تاخیر و مسافررررررت

   سلام عشقم ببخشید چند روز نتونستم به وبلاگت سر بزنم و برات مطلب بنویسم آخه دوشنبه اومدیم اصفهان خونه ی بابا جان اینا و من حسابی سرم شلوغ بود و شما اولش غریبی میکردی همش میخواستی بغل من باشی خوب حقم داشتی دو ماه بود نیومده بودی پریروز هم بابامیثم برگشت تهران و ما هم چند وقته دیگه با باباجان اینا میریم خونمون و اما گردشهای ما ،روز اول با بابامیثم و مادر جون و خاله عطیه و خاله زهرا رفتیم سی و سه پل بعدش رفتیم میدان نقش جهان خییییییییییییلی خوش گذشت خاله فاطمه هم با پریا جوووونی  و عمو حسین اومدن اونجا    روز دوم هم رفتیم شهدای گمنام بهارستان و بعدش هم رفتیم دریاچه ی زیتون عکسها رو بعدا میذا...
18 خرداد 1392

جوجوها

سلام جوجووووووووها   چند روز پیش بابا میثم واست جوجو خرید من فکر میکردم ازش میترسی اما مواظب نباشیم میخوای محکم توی دستات بگیری           پیشی نخوردتون ...
7 خرداد 1392

اولین کوتاهی مو

  پریروز از بس چشماتو میمالوندی من فکر میکردم خوابت میاد ولی انگار موهات میرفته بود توی چشمات و شما را اذیت میکرد منم گذاشتم خوابت که برد موهاتو کوتاه کردم چقدر عوض شدی مامانی               پسریه خوشگل من ایشالله بری آرایشگاه واسه ی دامادیت ...
7 خرداد 1392